شايد از بخت ياري ماست كه آنچه كه مي خواهيم يا به دست نمي ايد يااز دست مي گريزد.
ترجمه :از شاملو
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 11:57  توسط سمیه
|
قاصدک!هان چه خبر آوردی؟
از کجا،وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی اما ،اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی.
انتظار خبری نیست مرا
نه زیاری،نه زیار و دیاری،باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس.
برو آنجا که تو را منتظرند.
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند.
دست بردار از این در وطن خویش غریب.
قاصد تجربه های همه تلخ
بادلم می گوید:
که دروغی تو دروغ ،که فریبی تو فریب.
باتوام،آی!کجا رفتی؟آی...
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم،
خردک شرری هست هنوز
قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند.
"مهدی اخوان ثالث"
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 10:20  توسط سمیه
|
سرود آشنایی
کیستی که من
این گونه
به اعتماد
نام خود را با تو می گویم
کلید خانه ام را در دستت می گذارم
نان شادی هایم را
با تو قسمت می کنم
به کنارت می نشینم و
بر زانوی تو
این چنین آرام
به خواب می روم؟
کیستی که من
این گونه به جد
در رویاهای خویش
باتو درنگ می کنم؟
"احمد شاملو"
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 12:52  توسط سمیه
|
مسافری که به انتظار و امیدش نشسته اید
از کجا که هم از نیمه راه باز نگشته باشد؟
"احمد شاملو"
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 11:26  توسط سمیه
|
افسوس !
آفتاب
مفهوم بي دريغ عدالت بودو
آنان به عدل شيفته بودندو
اكنون
با آفتاب گونه اي
آنان را
اين گونه
دل فريفته بودند!
اي كاش مي توانستم
خون رگان خود را
من
قطره
قطره
قطره
بگريم
تا باورم كنند.
اي كاش مي توانستم
-يك لحظه مي توانستم اي كاش-
بر شانه هاي خود بنشانم
اين خلق بي شمار را
گرد حباب خاك بگردانم
تا با دو چشم خويش ببينندكه خورشيدشان كجاست
وباورم كنند
اي كاش
مي توانستم!
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 9:12  توسط سمیه
|
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر در صبح دمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند.
وای باران،وای باران
شیشه ی پنجره را باران شست!
از دل من اما،
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ...
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران،باران
پر مرغان نگاهم را شست!
"حمید مصدق"
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 9:36  توسط سمیه
|
هی فلانی، من گمانم زندگی شاید همین باشد؟
یک فریب ساده و کوچک.
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او وبا او نمی خواهی.
من گمانم،زندگی باید همین باشد.
"مهدی اخوان ثالث"
+ نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1384ساعت 10:15  توسط سمیه
|
زندگی ساده است
بهره کشی از انسان ساده است
دوست داشتنش بی هیچ احساس عشقی
وگفتن اینکه دیگر نمی شناسمت
آری
زندگی ساده است
پیچیده نیز هم.
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 8:18  توسط سمیه
|
گوش کن ،جاده صدا می زند از دور قدم های تو را.
چشم تو زینت تاریکی نیست
پلک ها را بتکان،کفش به پا کن وبیا.
وبیا تا جایی،که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد.
وزمان روی کلوخی بنشیند باتو
ومزامیر شب اندام تو را،مثل یک قطعه ی آواز
به خود جذب کنند.
پارسایی است در آنجا که تو را خواهد گفت:
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه ی عشق تر است.
+ نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 12:34  توسط سمیه
|