من چنان آیینه وار
در نظر گاه تواستادم پاک،
که چو رفتی زبرم
چیزی از ماحصل عشق تو بر جای نماند
در خیال و نظرم
غیر اندوهی در دل،غیر نامی به زبان،
جز خطوط گم و ناپیدایی
در رسوب غم روزان و شبان...
من در این بستر بی خوابی راز
نقش رویایی رخسار تو می جویم باز
با همه چشم تو را می جویم
با همه شوق تو را میخواهم
زیر لب باز تو را می خوانم
دایم آهسته به نام...
"احمد شاملو"
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 11:3  توسط سمیه
|
قلبم را در مجری کهنه ای پنهان می کنم
در اتاقی که دریچه اش نیست.
از مهتابی به کوچه ی تاریک خم می شوم
وبه جای همه ی نومیدان
میگریم.
آه
من
حرام شده ام.
"احمد شاملو"
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 13:40  توسط سمیه
|
هیچ کس نمی داند زمن جز اندکی.
"احمد شاملو"
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 12:3  توسط سمیه
|
دهانت را می بویند
مبادا گفته باشی دوستت می دارم
دلت را می بویند
روزگار غریبی ست،نازنین.
وعشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند.
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد.
در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را
به سوخت بار سرود و شعر
فروزان می دارند
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی ست ،نازنین.
آنکه به در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است.
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد.
آنک قصابانند
برگذرگاهها مستقر
با کنده و ساتوری خون آلود
روزگار غریبی ست، نازنین.
وتبسم را بر لبها جراحی می کنند.
وترانه را بردهان.
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد.
کباب قناری
بر آتش سوسن و یاس
روزگار غریبی ست ،نازنین.
ابلیس پیروز مست
سو رعزای ما را بر سفره نشسته است.
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد.
"احمد شاملو"
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 13:54  توسط سمیه
|
تو سکوت کرده ای پیشه
من سماجت
تویک چند
من همیشه.
"احمد شاملو"
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 16:41  توسط سمیه
|
آن که میگوید دوستت میدارم
خنیاگر غمگینی ست
که آوازش را از دست داده است.
ای کاش عشق را
زبان سخن بود.
هزار کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من.
عشق را
ای کاش زبان سخن بود.
آنکه میگوید دوستت میدارم
دل اندوهگین شبی ست
که مهتابش را می جوید.
ای کاش عشق را
زبان سخن بود.
هزار آفتاب خندان درخرام توست
هزار ستاره ی گریان
درتمنای من.
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 10:41  توسط سمیه
|
نخست
دیر زمانی در او نگریستم
چندان که چون نظر از وی باز گرفتم
در پیرامون من
همه چیزی
به هیات او در آمده بود.
آن گاه دانستم که مرا دیگر
از او گریز نیست.
"شاملو"
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 13:55  توسط سمیه
|