تبليغاتX
الهه زیگورات

الهه زیگورات

من درد مشترکم مرا فریاد کن

دیگر جا نیست

قلبت پر از اندوه است

آسمان های تو آبی رنگی گرمایش رااز دست داده است.

زیر آسمان بی رنگ و بی جلا زندگی می کنی

برزمین تو،باران،چهره ی عشق هایت را پر آبله می کند.

پرند گانت همه مرده اند

در صحرایی بی سایه و بی پرنده زندگی می کنی

آنجا که هر گیاه در انتظار سرود مرغی خاکستر می شود.

دیگر جا نیست

قلبت پر از اندوه است.

خدایان همه آسمان ها یت

بر خاک افتاده اند.

چون کودکی

بی پناه و تنها مانده ای

از وحشت می خندی

و غروری کودن از گریستن پر هیزت می دهد.

این است انسانی که از خود ساخته ای

از انسانی که من دوست می داشتم

که من دوست می دارم.

دوشادوش زندگی

در همه ی نبرد ها جنگیده بودی

نفرین خدایان در تو کارگر نبود.

واکنون ناتوان و سرد

مرا در برابر تنهایی

به زانو در می آوری.

آیا تو جلوه ی روشنی از تقدیر مصنوع انسان های قرن مایی؟

انسان هایی که من دوست می داشتم

که من دوست می دارم؟

دیگر جا نیست

قلبت پر از اندوه است.

می ترسی ـبه تو بگویم ـتو از زندگی می تر سی .

از مرگ بیش از زندگی

از عشق بیش از هر دو می ترسی.

به تاریکی نگاه می کنی

لز وحشت می لرزی

ومرا در کنار خود از یاد می بری.

                                                  "احمد شاملو"

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 14:31  توسط سمیه  | 

بیتو ته ی کوتاهی ست جهان در فاصله ی گناه و دوزخ خورشید همچون دشنامی بر می آید وروز شرم ساری جبران ناپذیری ست. آه پیش از آنکه در اشک غرقه شوم. چیزی بگوی. درخت، جهل معصیت بار نیاکان است. ونسیم وسوسه ای ست نابه کار. مهتاب پاییزی کفری ست که جهان را می آلاید. چیزی بگوی پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوی. هر دریچه ی نغز برچشم انداز عقوبتی می گشاید. عشق رطوبت چندش انگیز پلشتی ست. وآسمان سر پناهی تا به خاک بنشینی و برسرنوشت خویش گریه ساز کنی. آه پیش ازآنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوی ، هر چه باشد. چشم ها از تابوت می جوشند وسوگ واران ژولیده آب روی جهانند. عصمت به آینه مفروش که فاخران نیازمند ترانند. خامش منشین خدا را پیش از آنکه در اشک غرقه شوم از عشق چیزی بگوی! "احمد شاملو"
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 12:1  توسط سمیه  |