بی آنکه بخواهیم،
شاید بهتر آن است
که دست به دست یکدیگر دهیم
بی سخنی.
دستی که گشاده است
میبرد
می آورد،
رهنمونت میشود
به خانه ای که
نور دل چسبش گرمی بخش است.
"مارگوت بیکل" ترجمه از :احمد شاملو
من درد مشترکم مرا فریاد کن
بی آنکه بخواهیم،
شاید بهتر آن است
که دست به دست یکدیگر دهیم
بی سخنی.
دستی که گشاده است
میبرد
می آورد،
رهنمونت میشود
به خانه ای که
نور دل چسبش گرمی بخش است.
"مارگوت بیکل" ترجمه از :احمد شاملو
شکنجه ی پنهان سکوتت را آشکاره کن.
و هراس مدار از آن که بگویند
ترانه ای بیهوده میخوانید.
چرا که ترانه ی ما
ترانه ی بیهوده گی نیست.
چرا که عشق
حرفی بیهوده نیست.
حتی بگذار آفتاب نیز بر نیاید
به خاطر فردای ما اگر
بر ماش منتی ست.
چرا که عشق خود فرداست
خود همیشه است.
بیش ترین عشق جهان را به سوی تو می آورم.
از معبر فریاد ها و حماسه ها
چرا که هیچ چیز در کنار من
از تو عظیم تر نبوده است
که قلبت
چون پروانه ای
ظریف و کوچک و عاشق است.
"احمد شاملو"
قصه ی برف به تابستان است.
وصداقت گل نایابی
ودر چشمان پاک شقایقها
عابر بی عاطفه غم جاری ست .
به چه کس باید گفت:
با تو انسانم و خوشبخت ترین.
"مهدی اخوان ثالث"
تنفس هوای مانده ملولم می کند.
پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را به خاطر بسپارم.
"فروغ فرخ زاد"